سيد ظهير الدين مرعشى

36

تاريخ طبرستان و رويان و مازندران ( فارسى )

يكى براى آنكه به كسى دهند كه دستشان گيرد ، دوم اينكه به كسى دهند كه پاىشان نگيرد ! و اگر نه فايدهء مال چيز ديگرى نيست . امير غازان فرمود كه : اين مرد با اين همه راى و تدبير و حميّت و مروّت لايق بيش از اين منصب است كه دارد و در حال فرمود تا منشور وزارت مازندران را براى او بنويسند . از همّت بلند توان رفت بر فلك بالجمله ملك مازندران و استندار شهر اكيم را مدتى چند با يكديگر وفاق و يك‌دلى و نسبت به مصاهرت و پدر فرزندى بود تا در سنهء ششصد و سه به كمك شمس الملوك به ديوان رفت و به اردوى اعظم حضرت قاآن پيوست . امراء و اكابر دربار قاآن سعايت تمام دربارهء او كرده قاآن را از حشمت و صولت و تهوّر او ترسانده سخن غمّازان و مفسدان مقبول افتاد شمس الملوك را بند فرمودند . امير قتلغ بوغارا به مازندران و رستمدار فرستادند . امر شد كه استندار شهر اكيم به ديوان حاضر شود . استندار ياغى شد و ايلچى را به پيغام‌هاى درشت بازگردانيد . از آن سبب لشكر ترك و تاجيك به رويان درآمدند و غارت و تاراج محكم كردند و اسير و برده بردند . چون خبر عصيان استندار به اردو بردند ، برفور شمس الملوك را بكشتند ، برادرش علاء الدوله على حاكم مازندران گشت و چهار ماه حكومت كرد . بعد از آن فرمان حق را اجابت كرد و برادرش تاج الدوله يزدجرد بن شهريار ملك مازندران گشت و اين وقايع در سنهء ششصد و شصت و سه بود و استندار شهر اكيم در رستمدار به قرار حكومت مىكرد و مطيع درگاه قاآن شد و در سنهء ششصد و هفتاد و يك وفات يافت . استندار فخر الدوله نماور بن شهر اكيم الملقّب به شاه غازى بعد از استندار شهر اكيم ، استندار شاه غازى مذكور حاكم ولايت و قايم مقام پدر گشت . مردى صاحب راى بود ، به انواع خصايل حميده آراسته و نتيجهء فكر او